هوا،هوای پریدن است....

(: ....والَّذینَ جاهَدوا فینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا.... :)

هوا،هوای پریدن است....

(: ....والَّذینَ جاهَدوا فینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا.... :)

هوا،هوای پریدن است....

من نمیگم یک بچه مثبت و مذهبیم.....ولی تلاشمو میکنم :)
بیشر هدفم از ساخت این وبلاگ نوشتن درگیری ها ، دغدغه ها و خاطرات روزانه ام میباشد پس دنبال مطلب مفیدو به درد بخور نگردید......که نیست.........

و
دگر از وحشت مرداب خودم دلگیرم....
به خدا منتظر فرصت یک تغییرم...

پیام های کوتاه
پیوندهای روزانه

کودکانه های تکفیری2

پنجشنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۷:۱۴ ب.ظ

«کودکانه های تکفیری-2»
✍🏽 نهم ژانویه(حمد شهاب): چرا به من گفتی بچه؟ من اگه بچه بودم که مجاهد نمیشدم... اینجا بهم ثابت شده که بچه ها فقط کسانی هستند که شیر میخورند و خودشون را خیس میکنند... نه من که با آوردن اسم الدوله، سبب میشم بقیه حتی رییس جمهور فرانسه خودش را خیس بکنه... چون میترسن از عملیات های ما... وفاء من نمیتونم اینجا را ترک کنم... حتی اگر هم بخوام بازم نمیسه... جرمش مرگ هست و به راحتی مرتد میشم اگه از اینجا فرار کنم... در ترکیه هم آزادمون نمیذارن و اگر دولت اردوغان فهمید، من را شبانه تحویل پلیس شریعت الرقه میده... من فقط تو را میخوام اما تو اسم ترکیه میاری!...

📛 دوازدهم ژانویه(وفاء): همه بچه های اندازه تو الان پیش خانواده هاشون هستند و دارن زندگیشون میکنند اما دوستان تو دارن به مردم حمله میکنند و آدم میکشن... راستی تو خونه ات کجاست؟ اونجا چیکار میکنن که تو اینجوری ازشون دفاع میکنی؟ من تا برام روشن نشه نمیتونم تو و زندگی با تو را بر زندگی زیردست ناپدری که فقط به من تجاوز نکرده، وگرنه از هیچ ظلم دیگری فروگذار نکرده، ترجیح بدم... از خودت بگو... از داعش بگو...

✍🏽 شانزدهم ژانویه(حمد شهاب): گفتم نگو داعش... اینجا اگه بگی داعش، 40 ضربه شلاقت میزنند... حتی یه بچه 5 ساله را از میخ آویزون کردند... ما «الدوله الاسلامیه» هستیم... از خونه ام پرسیدی... خونه من شیخ مسکین بود... اما دیگه از اونجا فرار کردم... خونه من اینجاست... اردوگاه فاروق... ما اینجا در دو مرحله آموزش میبینیم و سپس اردوگاه اینجا را ترک میکنیم و به اردوگاه عملیاتی میریم... در اینجا یک مرحله کلاس شریعت و یک مرحله هم آموزش نظامی میبینیم... فقط یک وعده غذا میخوریم... فقط یک شیشه آب در طول روز مصرف میکنیم... فقط یک ساعت در طول روز استراحت میکنیم...هر هفته فقط از یک نفر لذت میبریم... ماهانه فقط یکبار حمام میریم... و در عکس ها هم فقط یک انگشت را نشون میدیم...

📛 هفدهم ژانویه(وفاء): تو با طرز حرف زدنت سِحر میکنی... برام جالبه بدونم چطوری بدنت تحمل این همه محدودیت و سختی میکنه... مثلا چه آموزش هایی میبینید؟ آموزشتون چطوریه؟ منظورم آموزش نظامیتون هست... آخه بدن تو خیلی هم بزرگ و ورزیده نیست...
نوزدهم ژانویه(حمد شهاب): واست چندتا عکس فرستادم... تو هم عکست را بفرست... اگر در یکی از عکسها تقریبا لخت هستم تعجب نکن... چون ما اینجا باید در بعضی از شبها لخت در حالی که نوار خشاب تیربار را دور کمر و شکم و پاهامون پیچیدیم بخوابیم... هر چی فکرش کنی که به ورزیدگی بدن و تحمل ماکمک بکنه باید انجام بدیم... روی خار راه رفتن... با وزنه های بیست کیلویی سینه خیز رفتن... حمل جنازه در حالت خمیدگی... عبور از گودال آتش... حتی کنترل تنفس و کم نفس کشیدن... دفاع شخصی... فنون رزمی... من همیشه از تجاوز میترسیدم... برای اینکه حساسیتمون نسبت به این مسئله کم بشه، ماهی یکبار به صورت غیرمنتظره مورد استفاده مجاهدان بزرگتر از خودمون قرار میگیریم... اولش احساس خوبی نداشتم اما از وقتی اولش سه بار «الله اکبر» میگن آسوده تر شدم... تازه داره عوامل ترس و دلهره ام کاهش پیدا میکنه...

ادامه دارد...

کانال دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۲/۰۲
بی پلاک ...

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">