هوا،هوای پریدن است....

(: ....والَّذینَ جاهَدوا فینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا.... :)

هوا،هوای پریدن است....

(: ....والَّذینَ جاهَدوا فینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا.... :)

هوا،هوای پریدن است....

من نمیگم یک بچه مثبت و مذهبیم.....ولی تلاشمو میکنم :)
بیشر هدفم از ساخت این وبلاگ نوشتن درگیری ها ، دغدغه ها و خاطرات روزانه ام میباشد پس دنبال مطلب مفیدو به درد بخور نگردید......که نیست.........

و
دگر از وحشت مرداب خودم دلگیرم....
به خدا منتظر فرصت یک تغییرم...

پیام های کوتاه
پیوندهای روزانه

هوا،هوای پریدن است....

سر به زمین می اندازم ...

بال وقتی بشکند از کوچ هم باید گذشت....



۲۶ موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۳ ، ۰۸:۱۶
بی پلاک ...
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۳۰ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۴۶
بی پلاک ...
هرازگاهی ... یک مورچه کوچولویی مغزم رو قلقلک میده که برم سمت ریاضی و فیزیک... 
خب من که تغییر رشته دادم به دلیل بی علاقه گی به ریاضی و فیزیک نبود که 
به دلیل نخوردن گرایش های ریاضی فیزیک به گل وجودی من بود... واینکه دوست نداشتم مهندسی و اینا بخونم ولی نگفتم که دوست ندارم ریاضی و فیزیک محض بخونم....
یعنی حس میکنم ذهن تشنه این شده ساعت ها بشینم وحل کنم حل کنم ...
به جوابم نرسیدم نرسیدم... دلم میخواد هی کلنجار برم... 
کلا کیف میکنم از اینکه مغزم درد بگیره... بلاخره پایان هر مغز دردی یک نقطه روشنه من میدونم....:)))
من بلاخره میرم ی جوری  خوندن و حل کردن ریاضی رو شروع میکنم
عجله هم ندارم سریع تموم کنم درس و مشق رو... میخوام لذت ببرم....

4
۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۱۷
بی پلاک ...
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۵۵
بی پلاک ...

حس بی حسی 

واقعا چرا؟؟

ته قلبم میجوشد و میسوزد و در واقعیت من تغییر و تاثیری حس نمیشود:/// 

زود فراموش میکنم همه چیز را ومغزم خالی و میشم بلا نسبت ستون دیوار://

از ته دلم زار میزنم پیش خدا سبک میشم

ولی باز فراموشم میشود واثری ازش نیس

مثلا همین دیشب در ذهنم شده مثل یک خاطره دور ودراز قدیمی 

که یک حاله ازش رو یادمه....

دیشب شب قدر بود ومن از ته قبلم سوختم وزار زدم 

الانم آرومم و آشوب و سرگردونی ندارم

ولی  نمیدونم 

کاش خدا حالا  که هم صدامونو میشنوه وکلی به ما آگاهه و همه خوبی هایی که داره.... یک آپشن دیگه هم برای ما ادما میگذاشت جوابی هم بشنویم یعنی صوت بشنویم وختی حرف میزنیم ... چون فقط خداست که عمیقا میدونه ته قلب من چیه .. خب خدا جواب اون حال ته قلب منو بگو:(((

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۲۲
بی پلاک ...

اینهمه جیک جیک به چ سود؟؟؟

آدم وقتی مدت ها یکسری حرفای تکراری بگه و بازخورد تکراری ببینه وحرف تکراری بشنوه ..

دقیقا حکم جیک جیک گنجشکارو داره که هرچی 

_این یکی میگه جیک

_ اون یکی هم میگه جیک 

_این میگه جیک جیک

_اونم میگه جیک جیک 

وهمینطور ادامه پیدا میکنهههههه تا میپرن و میرن یا جدا میشن یا همچنان جیک جیک میکنن یا جیک جیک نمیکنن:///

باز این خوبه فرض کنید 

_این بگه جیک

_اون یکی بگه قار قار

اینجا دیگه وقتیه که ته فاجعه است 

حدااقل دوتا گنجشک میفهمن جیک جیک رو 

ولی گنجشک و کلاغ دیگه واویلاست تا بفهمن....

مخصوصا اگه از فاصله دور باشه....

_جیک جیک

_قار قار


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۴۱
بی پلاک ...

دقیقا نزدیک چهار سال پیش بود  که تصمیم گرفتم استخاره بگیرم ...

وگرفتم و بد اومد و من به استخاره پشت کردم و کار خودم رو انجام دادم://// یکی نبود بگه تو که میخواستی کار خودت رو انجام بدی چرا استخاره گرفتی ؟؟:/

سال 93 کنکور ریاضی دادم و در کنکور گند خوبی زدم خخ رتبه رو یادم نیس چون برادرم نگاه کرده بود و من نرفتم دوباره ببینم از بس که مهم بود برام ://

یک ساعت مونده به پایان مهلت انتخاب رشته رفتم تمام کد هارا الکی و پلکی زدم فقط سعی کردم شبانه باشن همه شون :///

نتایج امد چیزی بود که حتی زیر رشته ریاضی ها هم نبود :/// برای خودم هم سوال بود این دیگه از کجا اومده؟؟؟ مدیریت بازرگانی 0-0

نزدیک دوهفته به دانشگاه رفتم و بعدشم بساط رو جمع کردم و راهی خونه شدم:// 

دقیقا الان دارم سعی و تلاش میکنم حال و احوال اون موقع رو یادم بیاد که به چی فکر میکردم؟؟ و دقیقا چرا این کارارو کردم ؟؟ 

فقط یادمه که به سکوت عمیقی فرو رفته بودم 

این شد که شدم پشت کنکوری!!!! دوباره شروع بع خواندن کردم در رشته ریاضی و همچنین به این و ان دو دل بودم 

حرف های بقیه زیادی شده بودن و من روز به روز کلافه تر خانواده خانم مهندس میخواستن خودمم حیرون

... تا اینکه موقع اربعین شد و رفتم پیاده روی در اونجا از حصرت عباس خواستم راهنماییم کند و راه نشان دهد 

به دلم زد که برم انسانی بخونم ...

بعد کربلا که فکر کنم دی ماه بود ...باز هم دو دل بودم گفتم استخاره میگیرم برم انسانی یا نه که بد اومد 

در کتابخونه بودیم که داشتم فیزیک میخوندم و سقوط ازاد :/ دوستم داشت روانشناسی میخوند اتفاقی کتاب رو ازش گرفتم و شروع به خواندن کردم  خوشم آمد ::)))) علوم اجتماعی رو گرفتم بیشتر خوشم اومد 

همون رو تصمیم گرفتم انسانی بخونم :) فکرکنم اسفند یا بهمن بود:/ 

داستان ادامه دارد....




۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۰۳
بی پلاک ...
امروز یکهویی وسط مقاله خوندن برای ارائه هفته اینده یاد بلاگ افتادم که یک وبی هم داشتم یک زمانی 
همینطوری سرزدم  ..
اینقدر نا گفته ها زیاد شدن که ادم نمیدونه از کجا شروع کنه؟؟ از کجا و از چی بگه؟؟
قبلا ها بیشتر در وب  مینوشتم و بیشتر میخواندم  ولی الان زیاد نمینویسم اگرم بنویسم روی کاغذ چیزایی به هم میبافم
الان کم میخونم ... 
دوست دارم  برم توی یک عالم متفاوت.. عالم پر از نوشته و نوشتن وخواندن...
این ذوق و عطشم نسبت به  نوشته و نوشتن و خواندن هیچ وقت تموم نمیشود وهر وقت احساس پوچی و افسردگی میکنم 
دقیقا مصادف با پایین اومدن نسبت این سه کار است ....
به زندگی زیاد فکر میکنم...
به اتفاقات افتاده ... به اتفاقات نیفتاده... 
حس گنگی که همیشه باهام همراه بود هنوزم هست و این سوال همیشگی که چی؟؟ هنوز هم با من هست...
شاید از دوران راهنمایی چیزی که برام مونده همین سوال که چی هست؟؟؟ که رویکرد ها و تصمیمات منو رو جهت دهی میکنه!!!
از اون شخصی که اولین بار این سوال رو چند بار درگوش من تکرار کرد وبعدش کلی صحبت کرد ممنونم :) بقیه صحبتهارو یادم نیست 
ولی مهم ترین بخشش رو خوب یادم مونده!!!!  که چی؟؟؟

وقتی قبل هر کاری از خودت بپرسی که چی؟؟؟ شاید تصمیمات بهتری و با فکر تری بگیری 





۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۳۶
بی پلاک ...

یکسری مراحل توی زندگی آدم هستن که وقتی بهشون میرسی

فقط میتونی بگی به درک...

به درک که...

به درک که.. 

به درک که...

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۳۶
بی پلاک ...
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۵ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۵۷
بی پلاک ...
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۵ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۵۶
بی پلاک ...