(: ....والَّذینَ جاهَدوا فینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا.... :)

۶ مطلب با موضوع «دیوان قیصر» ثبت شده است

بزنم یا نزنم؟!!!

حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم؟

با توام، با تو خدا را! بزنم یا نزنم؟

همه حرف دلم با تو همین است که دوست...

چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم

زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما

کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:

دست بر میوه‌ی حوا بزنم یا نزنم ؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:

بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
بی پلاک ...

تنهایی

خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر

این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف

ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر

ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان

ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !

آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح

مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان

مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن

با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر

از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی

دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر

این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها

این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر

دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر

با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر

 قیصر امین پور

پ ن: هر کسی از ظن خود شد یار من....



۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
بی پلاک ...

هنوز

هنوز دامنه دارد...

هنوز هم که هنوز است...

درد...

دامنه دارد...

شروع شاخه ادراک 

طنین نام نخستین 

تکان شاته خاک

و طعم میوه ممنوع

که تا تنفس سنگ

ادامه خواهد داشت...

و درد 

هنوز دامنه دارد....

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
بی پلاک ...

ای عقل....

ای عقل که وامانده ی صدها رازی...

تاچند به چون و چند می پردازی؟

 یاران سفر عشق به پایان بردند....

تو مرد نه ای، هنوز در آغازی....

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
بی پلاک ...

حسرت پرواز

دیرسیت از خود، از خدا، از خلق دورم..

با این همه در عین بیتابی صبورم...


پیچیده در شاخ درختان،چون گوزنی

سرشاخه های پیچ درپیچ غرورم


هرسوی سرگردان و حیران درهوایت..

نیلوفرانه پیچکی بی تاب نورم..


بادا بیفتد سایه برگی به پایت

باری، به روزی روزگاری از عبورم....


از روی یکرنگی شب وروزم یکی شد..

همرنگ بختم تیره رخت سوگ و سورم


خط میخورد در دفتر ایام،نامم

فرقی ندارد بی تو غیبت یا حضورم


درحسرت پرواز با مرغابیانم

چون سنگ پشتی پیر درلاکم صبورم


اخر دلم با سربلندی می گذارد

سنگ تمام عشق برخاک گورم


قیصر امین پور
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
بی پلاک ...

وقاف

و قاف حرف اخر عشق


آنجا که نام کوچک من آغاز میشود..


قیصر امین پور


پ ن: از انجایی که به شدت به شعرای جناب قیصر علاقه دارم ...هرازچندگاهی بعضی از اشعارش را میگزارم :)

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
بی پلاک ...